تبليغاتX
ZWANI.com - The place for myspace comments, glitters, graphics, backgrounds and codes
Graphics for Hello Comments
غروب تنهايی

غروب تنهايی

لحظات دلتنگی...........

 

 

 

از چی بگم تا دلم لحظه ای آروم بگیره............

از چی بگم..................

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگیم که هوس مي کردم سر سنگينم رو که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا رو شونه هاي صبورت بزارم ، آروم برايت بگم و بگريم ، تواون لحظات شونه هاي تو کجا بود؟

 

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت به من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج  پیدامي کنه ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود 
.

 

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آروم گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي ، چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت ميدادم 

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت  .

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


دنیا.....................

 

گاهی وقتها آن قدر بزرگی

که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن

بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده

گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته

همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه

وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟

خودت بگو................................

تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟

 

یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه

((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


حکایت...........................

سلام امروز یک مطلبی رو از جایی خوندم خیلی برام جالب بود ترجیح دادم تو وبلاگ بزارم

 

 چون فعلا کارام یک مقدار زیاد و نمی شه چیزی بهتر برای آپ کردن بگم ترجیح دادم این

 

مطلب رو بنویسم تا ببینیم  بعدچی می شه

 

 نوشته بود حکیمی نزد زنی رفت به او گفت شنیدم که همسرت در حقت خیانت کرده و با دیگری

 

 بوده و تو در حالی که این موضوع را فهمیدی هیچ نگفتی علت چیست؟

 

 زن جواب داد به دو دلیل چیزی نگفتم

 

 ۱- اگر حرفی می زدم یا اعتراضی هم می کردم  چیزی عوض نمی شد چون او کار خود را

 

 کرده چه من بخواهم و چه نخواهم 

 

 دوم اینکه: به او چیزی نگفتم و اعتراضی نکردم خواستم بداند با کارش او بود که اول به من

 

 خیانت کرد نه من .

 

 پیش خود فکر کردم سکوت من برای او از صدتا تهدید و حرفای ناسزا بدتر است که واقعا این

 

 گونه بود حکیم گفت به نظر من سکوت تو تا ابد برای او یک واقعه تلخ وزجرآور خواهد بود

 

 شاید او درظاهر اینگونه نشان ندهد ولی بدان برای همیشه فکرتو و وجودتودر گوشه ای از قلب

 

 اووذهن او باقی خواهد ماند حتی اگر خودش نخواهدهمانطور که در ذهن تو و روح تو تصویری

 

 از اوحک شده و هرگز پاک نخواهد شد جز بعداز مرگ

 

 زن گفت: حال دیگر من می روم پی زندگی و دنبال خوش بختی خود شاید با فرد دیگری و شاید

 

 تنها................................

 

ماله من جالب بود شما دوستای گلم رو نمی دونم

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

سلام به دوستای عزیزم

 

پیشاپیش سال نو رو به همه تون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی برای همه تون باشه  سال

 

۸۶ با همه روزای خوب و بدش بالاخره اگه خدا قبول کنه داره تموم می شهولی اگه از حق

 

نگذرم یک ۳ الی ۴ ماه آخرش مال من بدک نبود یعنی قابل تحمل تر از اوایلش بود حالا به

 

نوشته های وبلاگم نگاه نکنید که یک مقدار غمگینه ولی.....................زیاد به ادامه

 

ولیش توجه نکنیدبگذریم

 

در ضمن از تمام دوستای عزیز متشکرم به خاطر نظرهای باارزششون

 

ویک جمله برای دوست عزیزم که نیست امیدوارم هر جا هست سالم باشه وموفق

 

سال جدید رو با نبودنت شروع می کنم ومی دونم که از من دوری هر چند دلهامون به هم

 

نزدیکه ولی قول می دم سرسفره عید که برام خیلی مقدسه با هر یا مقلب القلوبش به یاد عزیزی

 

چون تو باشم واین و بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم و نخواهم کرددوستت دارم  

                   

                  بـــــــــــــای تا هـــــــــای 1387به امید بهترین روزها برای شما عزیزان

  


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


این و فقط برای دلم نوشتم ............فقط دل...............

 

 بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که پناه تو والاترین پناهگاه من

ا ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است.........

باز هم تمام قصه همین بود...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


روزی در این خانه را به عشق تو گشودم افسوس که قدر ندانستی....................

 

 

بازم هم آسمان پا به پایم پیش می آید وباز هم تو نیستی...

 

از پس سکوتی مبهم به گذشته نگاه می کنم و در جای جای گذشته ردپای تو را میابم ردی که

 

سالهاست اینجا جامانده یاد ساحل دریا افتادم وقتی آن روز نامت را بر ماسه ها نوشتم دریا نامت

 

را پاک کرد فریاد ها زدم وشکایتها کردم اما از فراسوی همان دریا ندایی آسمانی وعده عشقی

 

جاوید را داد ...

 

سالها گذشت و از پس تمام سختی ها تنهای تنها بازم هم نام تو در قلبم جاوید ماند.

 

هنوزهم آخرین دیدارمان در یادم هست چشمهای مهربانت بارانی بود و دستهایت که همیشه پناهم

 

بود یخ زده بود و حتی گرمای عشق مرا نیز باور نداشت ...

 

آن روز چه عاشقانه بهم قول دادیم که هرگز دستهایمان خالی ازعشق نماند...

 

اما چه حاصل از این قول نمی دانستم اشک چشمانم تو را از من می راند نمی دانستم سکوت آن

 

روزها می شود دیوار بلند انکار عشقمان و روزی حاشا می کنی عشق و دوستیمان را...

 

و امروز تو در اوجی با دیگری مثل همه روزهایی که در آرزوهایم با تو بودم باز هم آرزو می کنم با

 

تو بودن را و تو باز هم با دیگری آرزو می کنی نبودنم را...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


....تو بگو....

پلی شکسته بین ماست

فاصله کم نمی شود

هیچ یک از ما دو نفر

سمت خطر نمی رود

عشق دچار ترس وبیم

 

پلی شکسته بین ماست

به یکدیگر نمی رسیم

هراس از سقوط ها

همیشه مانع شده اند

چه ساده قلب های ما

به جبر قانع شده اند

زمین ستاره را به خود

خودی تر از سنگ ندید

کدام جاذبه تو را

به سمت دیگری کشید

پشت به ماجرا شده

گریه مگر سیل شود

پر کند این شکاف را

که قایقی پیش رود

پلی شکسته بین ماست

در این طرف که درد ماند

به آن طرف نگاه کن

زنی بدون مرد ماند

اگر چه در قصه ما

فاصله ناگزیر بود

کاش که مرد حادثه

شکست نا پذیر بود

کاش که مرد حادثه

شکست نا پذیر بود


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


به نام او که همیشه هست

به نام خداوندی که بس مهربان و رحیم است.

پناه بی پناهان ، پشتوانه استوار راستگویان ، ودرست کرداران است.

ای خدای بزرگ ، ای همه چیزم و همه کسم ، ای پناهم ، ای یاری دهنده ام.

ای عشقم ، ای امیدم ، آرزویم ، ای آن که بی تو هیچم ، با تو همه چی

ای توان ناتوانیهایم ، ای یاورو مونس خلوت تنهائیهایم ، ای همیشه بود.

هیچ می دانی تو را تا فراسوی مطلق زمان ، تا بی کران ، تا بی نهایت تا بالاتر از تمامی ادراک انسانها، تا بیشتر ار وسعت خلقت کهکشانهایت، وبالاخره به تمامی عظمت و وسعت ناشناخته های علم بشر ، تو را می پرستم ، وبه تو عشق می ورزم

در بود با توأم ، در نبود با تو

در هست تو را دارم، در نیست تو را دارم

امیدم توئی ، اشک من توئی ، دریا توئی ، آسمان توئی، درد من توئی ، همه جا توئی ، همه کس توئی.

بی تو من نیم ، بی تو من کیم ، ای نشانه ام ، خود تو دانی عشق من توئی.

ای بخشاینده ، ای کرم ، ای جود، ای سخاوت ، ای مهربانی ، ای زندگانی ، این کمترین ، این عاشقت. خود تو دانی این دم، یک دمی دنیا من چه بارها و چه مصیبتها که به دوش نکشیدم .

هر چه کشیدم مقدر تو دانستم ، آن را بوته امتحانت به حساب آوردم.

اگر نالیدم به درگاه تو بود.

اگر زار گریستم به پیشگاه تو بود.

اگر خواستم فقط از تو خواستم.

اگر داشتم از تو داشتم.

در این دنیا تو دانی چه زجرها که نکشیدم.

تو دانی چه محبتها که تقدیم کردم ، متأسفانه چه دشمنی ها در ازای آن نخریدم.

تو دانی اگر بر گنهی نشستم، گنه و ظلم برخود بود ، نه دیگری

خدایا این تو هستی که می دانی این جهان دمی بیش نیست.

و من آن دم را هم به گنه آلودم.

خدایا این توئی که بخشاینده ای ، واین منم گنه کارم.. اگر گنهی کردم ظلمی و گنهی بر خود بود.

باکم نیست.

چون قصاص تو را به جان خریدم ، قصاص تو بهشت من است. اوج و عروج من است.

ای خدای من ، اگر بخواهم برایت بنویسم باید مثنویها بنویسم ودر کم مانده عمر وقت برای نوشتن تنگ است و کار بسیار ................................

 


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم عاجزانه - عاشقانه- خالصانه- بی نهایت - با صداقت - تا قیامت - بی بهانه

 

 Click for Full Size View

 

سلام به دوستای عزیزم

 

امروز می خوام از عزیزی تشکر کنم هر چند این عزیز لیاقتش خیلی بیشتر از ایناست و نوشته

 

های من هیچ وقت نمی تونن جواب گوی بزرگی و دل بزرگش و خوبیش روبده ولی می گم  که

 

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممممممممم  به بزرگیههههههههههههه دنیا

 

راستش امروز بعد از چندسال چیزایی رو که می خواستم  یکی باشه تا گوش بده و بدونه اما نبود

 

 و نشد که بگم گفتم . به کسی گفتم که خیلی بزرگه . امروز راحت شدم – امروز دیگه می تونم

 

نفس بکشم ، می تونم یک خنده ای که رو لبم می یاد رو واقعی و مال خودم بدونم  چون دیگه از

 

 خنده هایی که مصنوعی بود و با الاجبار و برای شاد بودن دل دیگران بود خسته شده بودم.

 

همیشه می خندیدم برای شاد بودن دیگران – همیشه من باید سنگ صبور دیگران می بودم –

 

همیشه دیگران انتظار بزرگی – خوب بودن – گذشت – صبور بودن و تحمل کردن را از من

 

داشتن ولی امروز کسی دیگه بود تا حرف دلم و گوش بده و من بهش بگم – امروز عزیزی  

 

دیگه بود تا به حرف دل من هم گوش بده حقا که به موقع اومد چون دیگه داشتم به آخر خط می

 

رسیدم. واون باعث شد دوباره امروز یک نور امیدی تو دلم زنده شد تا باز ادامه بدم و نشکنم .

 

ممنونم از تو  با تمام وجودم

 

امروز از خدا خواستم هیچ وقت این عزیز رو از من نگیره . نمی دانم این خواسته من مثل

 

دیگر خواسته هام نا امید می شه یا اینکه........................................  نمی دونم لایق هستم

 

یا نه

 

نازنینم بدون همیشه دوستت دارم- برای هدفت دعا می کنم البته اگر به درگاه خدا لایق باشم و

 

پیشش جایگاهی داشته باشم دعام مستجاب می شه و دوست دارم یک روز به قله رسیدنت رو ببینم

 

به اوج رسیدنت آرزوی منه امیدوارم به حقت برسی چون لایقشی

 

اگه از جملاتی که در شانت بود استفاده نکردم من و ببخش

                                  دوســـت    دارم 

                                  دوســـت    دارم

                                  دوســـت    دارم

                                      ساریــــنا

 

                             برای همه محبتت ممنون

 

                 هیچ وقت ترکم نکن ازتو خواهش می کنم

 

قابل توجه بعضی ها این نوشته ها از طرف سارینا به ........ نه ...... به سارینا


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


چیزایی که هستن ولی............

سلام به دوستای گلم

راستش دیشب هر کاری می کردم خوابم نمی بردحالا چرا نمی دونمخواهرم می گفت دو حالت داره

 یا جن زده شدی یا اینکه من و ناراحت کردی و عذاب وجدان نمی زاره که بخوابی اگه اولی باشه من درمانی

 براش ندارم اما اگه دومی باشه کار نداره که یک حلالیت خواستن کل موضوع حل می شهاما نه اولی جواب

 داد و نه حلالیت خواستن چون فایده نداشتبعد شروع کردم به اسمس دادن به دوست بسیار عزیز خودم

 وکلی از صحبت کردن با این دوست عزیز(م......) البته از طریق اسمس ذوق کردمبعد از خداحافظی به فکر یک  یک سوال افتادم

 همیشه برام بی پاسخ مونده بود.

اون سوال این بود چرا هیچ چیز دنیا سر جای خودش نیست ؟؟؟

البته اگه بگم هیچ چیز شاید بعضی ها بگن داره بی انصافی می کنه شاید هم حق با اونا باشه چون خالقش

اینقدر از خودش قدرت داره که تو هیچ چیز از طرف خدا دارای اشکا ل نیست .

منظورم و حرف صحبتم با بنده هاش هستش چرا بنده هاش نمی زارن شاید هم نمی خوان بعضی چیزا تو جای خودش بمونه

مثلا همه مردم صبح تا شب در تلاشن برای بدست آوردن(خوراک - پوشاک چه می دونم چیزای مادی - تا

حدی هم معنوی ) الا یک چیز آخه بابا این هم یک نیازه دیگهههههههههههههههههههههه

به نظر شماچون به چشم دیده نمی شه یعنی نیست؟

چرا با اینکه جای خالیش به جرات تو ۹۰٪ مردم احساس می شه ولی همه بی تفاوت از کنارش رد می شن؟

چرا خودشونو می خوان بزنن به بی خیالی؟

چرا می خوان بگن وجود نداره و اون و زیر پاهاشون له کنن؟

چرا می خوان وجود این چیز با ارزش و کم رنگ کنن بعضی ها که منکر اون می شن؟یعنی وجود نداره

این که در برابر چیزهایی که از صبح تا شب براش تلاش می کنن کم خرج تره؟