تبليغاتX
ZWANI.com - The place for myspace comments, glitters, graphics, backgrounds and codes
Graphics for Hello Comments
غروب تنهايی

غروب تنهايی

از تو گفتن کار هر کس نیست ای بالاترین / من برای گفتنت باید که مولانا شوم . . .

 

 

 

 

سلام به همه دوستهای گلم راستش اگر دیر آپ می کنم  شکایت نکنید و دلگیر نشید آخه کمی

 

 درگیرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم ولی سعی می کنم تکرار نشه

 

 راستش دیشب رفتم سراغ دفتر خاطراتم که قبلایک متنی رادر جایی دیدم وتو دفترم  نوشته

 

بودم این متن  برام همیشه جذاب بوده برای همین گذاشتم شما گلهای من هم بخوانیدش

 

شاید خوشتون بیاد نمی دانم.........

 

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :

 

مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم

 

  براي زندگي به آنجا بروم ؟!

 

خداوند پاسخ داد :

 

از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري

 

 خواهد كرد

 

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد بروديا نه !!

 

اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند

 

خداوند لبخند زد :

 

فرشته توبرايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و

 

شاد خواهي بود

 

كودك ادامه داد :

 

من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند

 

وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟

 

خداوند او را نوازش كرد وگفت :

 

فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با

 

 دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني

 

كودك با ناراحتي گفت :

 

وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟

 

اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :

 

فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني

 

كودك سرش رابرگرداند و پرسيد :

 

شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟

 

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگربه قيمت جانش تمام شود

 

كودك با نگراني ادامه داد :

 

اما من هميشه به اين د ليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود

 

خداوند لبخندزد و گفت :

 

« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشتن نزدمن را خواهد آموخت ؛

 

گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود»

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي

 

 سفرش را آغاز كند .او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :

 

خدايا ! اگرمن بايد همين حالا بروم

 

لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد

 

خداوندشانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :

 

نام فرشته ات اهميتي ندارد

 

به راحتي ميتواني او را

 مادر صدا كني.

 

 واما یک صحبت با همه دوستهای گلم خواهش می کنم حداقل تو این وبلاگ با هم مهربان باشید و تو

 

سروکله همدیگه نزنید می شههههههههههههههههههههههههههههههههههمن تو نظراتم تایید

 

نمی زارم چون به همه شما وآن قلبهای مهربونتون ایمان دارم پس لطف کنید انتقاد ونظراتتون نسبت به

 

همدیگه کمی مهربانانه تر باشه قابل توجه دو جنگجوی این وبلاگ صبا و اکبر

 

 

 

دوستتون دارم سارینا

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


شاید شروعی دوباره

 

 

الهی :

چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم

الهی:

ما را یارای دیدن خورشید نیست دم از خورشید آفرین چون زنیم.

الهی:

پیشانی بر خاک نهادن آسان است ولی دل از خاک برداشتن دشوار است.

الهی:

تاکنون به نادانی از تو می ترسیدم  واینک به دانایی از خود می ترسم.

الهی:

سست تر از آن که مست تو نیست کیست؟

الهی:

از من آهی و از تو نگاهی

 

******************************************************

 

 

سلام به همه دوستهای عزیز راستش نمی شه گفت که غروب تنهایی دوباره شروع به کار کرده  آخه

 

هنوز مطمئن نیست که می خواد برگرده یا نه راستش امروز دوباره برگشتم یک تشکر کلی بکنم و برم  تو

 

این مدتی که نبودم فکر می کردم اگه  دوباره برگردم حتما خیلی حرفها برای گفتن دارم و تمام صحبت

 

های این 1 سال و چند ماهم  را تو چند خط می توانم خلاصه کنم و بگم ولی  الان که دارم این را می

 

نویسم  ترجیح  دادم آن مطلبهای گذشته تو همان دفتر خاطراتم بمانه خیلی بهتره و فقط امروز از کسایی

 

که تو این مدت هوای من و داشتن و با دردسرهای من کنار اومدن تشکر کنم.

 

 اولش خواستم وبلاگم و تغییر بدم  ولی نشد خواستم اسم بعضی از دوستهای عزیز و پاک کنم دیدم این

 

هم نمی شه آخه  بی انصافیه که بعضی ها رو به خاطر داشتن یک کوچولو خاطره ناخوشایند آنها را

 

حذفشون کنیم آخه دیدم داشتن  خاطره خوب با آنها خیلی بیشتر از خاطره بد با آنهاست

 

خلاصه..................

 

اول از همه از گلناز عزیز که تو این مدت خیلی به من کمک کرد مخصوصا تو شبها و همیشه مثل جن

 

 سرساعتهای مختلف پابه پای من بیدار می ماند و تنگ زنگ می زد تا من خوابم نبره و بتوانم درسم

 

و بخوانم  - بعد از آن از محمد عزیز(مشهور به سارینا خانوم آشنا می شیم) که  در بعضی درسها

 

حسابی با من کل کل کرد تا بتوانم آنها رو با نمره  کامل پاس کنم  ولی حقا که معلم سخت گیری بود

 

برخلاف اینکه پزشک  خوبیه چون از لحاظ فکری و روحی بزرگترین شانس زندگیم بود. از خواهرم صبا و

 

برادرم مهدی که واقعا کمکم کردن و اما از برادر گلم که 70% به من شک داره و30% اعتماد و نمی دانم

 

چرا ؟ که هنوزم که هنوزه  تو خیلی موارد ازش کمک می گیرم و مشورت می کنم  امیدارم یک زن

 

تووووووووووووووووپ گیرش بیاد. از قوقولی – تینا- بهاره – مریم – همایون – سحر – محمد – و

 

خیلی های دیگه تو نظرات خصوصی  می امدن و نظر می دادن گفتم که امروز فقط خواستم تشکر کنم

 

چون فکر نکنم تو دنیای واقعی هرگز بینمشون که بتوانم محبتها شون و جبران کنم 

 

 

جز اندکی از اینها راستش و بیشترین تشکرو از خدا که به من کمک کرد تا اینکه امروز به هدفم رسیدم 

 

اگه آن در کنارم نبود الان این متن هم نمی توانستم بنویسم  و ازش ممنونم که کمکم کرد سربلند بشم

 

 امروز خوشحالم که توانستم بعد چندین سال برای دیگران بودن و به نفع آنها کنار رفتن بالاخره با

 

تلاش  توانستم مال خودم هم باشم  . راستش شاید تصمصم دوم زندگیم و درست و قاطع بگیرم باز هم

 

بیام البته این دفعه دیگه تنها نیستم با کسی می یام که هم شریک سختی هام بوده و هم قراره از این

 

به بعد من شریک  روزهای تنهایی و خستگی هاش باشم شایدم  به قول خودش یک پناهگاهی دیگه

 

برای یک آدم دیگه نمی دانم ولی امیدوارم تو این راه هم موفق باشم .

 

به هر حال تا چندماهی شاید نیام  ولی اگر هم بیام دوتایی می یایم  و اگه نیاییم هیچ کدام نمی اییم

 

 ولی اگه بیاییم با یک وبلاگ عالی تر و شادتر ازهمیشه

 

واما حرف آخر :

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست، زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی راز دل مادر من. زندگی پینه ی دست پدر است، زندگی مثل زمان در گذر...

خیلی دوستتون دارم مواظب آن دلهای قشنگتون باشید .

سارینا

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 15:31 موضوع | لینک ثابت


راه سختی دارم باید برم.....

سلام به همه دوستای گل  گل  گل  گل  خودم

 

امروز اومدم با اجازه همتون چندتا چیز بگم و بعد کلهم رفع زحمت کنم

 

قبلا غروب تنهایی یک بار درش تخته شده بود ولی بعضی ها اومدن درش و شکستن

 

و از تخته شدن درآوردنش  ولی امروز دیگه کلا درش و گل گرفتم طوری که

عمرااااااااااااا بشه بازش کرد:p1::))

 

باز بعضی ها نیان بگن باز این دختره به سرش زده می خواد بره هرکی این و بگه من

راضی نیستماااااااااااااااااااااااااا تازه ازش دلخورم می شم:sh:(شوخیه به دل نگیرین)

 

خب برم سر اصل مطلب این خداحافظی چه خوشبختانه یا متاسفانه جدیه باید برم

 

از کسی دلخور نیستم ولی این بار به دلایلی باید برم نه خستم - نه از کسی دلخورم

 

و نه می خوام شوهر کنم و......الی آخر:Pپس پشت سرم حرف در نیارین

 

این وبلاگ برای یک از دوستام باز شد راستی تا یادم نرفته بگم برای دوستی که

 

مریض بود و این وبلاگ و باز کردم شکرخدا خوب شده و داره زندگیش و می کنه

 

امیدوارم هرجا هست خوش باشه:rz:

 

دوم برای یکی دیگه تا حالا پابرجا نگهش داشتم برای اون هم آرزوی سلامتی می

 

کنم ولی یادش باشه خیلیییییییییییییییییی بی معرفته اگه دستم بهش برسه

اینجوریش می کنم:p10:اگر جرات داری بیا تا بهت بگم:bz::na: ولی چون گناه

 

داری هنوز هم می گم دوستم هستی تا آخر عمرولی کلت و می کنم

 

وبعد اینکه چرا درش گل گرفته شده بخاطر خودم چون یک سری کارهایی دارم مثل

 

ادامه تحصیلات که باید شروع کنم اصلا فرصت ندارم حداقل روزی ۹ساعت یا بیشتر

 

وقتم و می گیره  و بعد اینکه هفته دیگه می خوام یک مسافرت مهم برم چون نمی

 

تونم زیاد بیام مجبورم ببندمش یعنی همون گل گرفتن خودمون:rz:

 

البته باز شاید یک روزی بیام شاید تا اون موقع خیلی هاتون نباشید شاید هم باشید

 

به هر حال هرجا هستید امیدوارم خوش باشید و موفق[-o<

 

چندتا چیز دیگه اینکه

 

اول از همه گلناز خانوم لطفا نظر الکی نده یعنی با جنگولک بازی پرش نکن اگه دعوا

 

هم می خواهی بکنی به همرام زنگ بزن تا درست و حسابی دعوا کنیم چون دلم لک

زده برای یک دعوای درست و حسابی:p9::ch:

 

و اقایی که با نام (سارینا خانوم اشنا می شیم )یا همون آقا دکتر خودمون آقای

 

محمدخان باید بگم من نمی تونم به شما زنگ زنم راه من با شما جداست درضمن

 

همون دوستی که دربالا ازش صحبت کردم پوستم و می کنه:bz:(البته شوخی بود)

 

:p1:ولی جدا من با شما تفاوتم خیلی زیاده بی خیال بشید سنگین تری:no:

 

بعد اینکه از مینای عزیز خیلی ممنون حتما پیشت می یام ببخشید نگرانت کردم>:d<

از پرنس و پرنسس عزیز هم ممنون بابت همه .چیز البته گاهی اوقات تو جمعه بازار

یک آپهایی می زارم یعنی فعلا پیش بچه های جمعه بازار هستم تا حدودی :p5:

 

به قول آغاسی که می گفت خوبیم بدیم به پات نوشته شدیم من هم می گم خوب

 

بودم بد بودم هرچی بودم بیخ ریشتون بودیم و می رم تا همه یک نفس راحت بکشن

 

دلم واقعا برای همتون تنگ می شه ممنون از همه که اومدن ونظر دادن

 

راستی اگه هر دلخوری از سارینا دارید برام تو نظرات بگید چون من به نظرات هر هفته

 

یک سری می زنم ازاینکه دوستهای گلی مثل شماها داشتم خوشحالم :rz::p8:

 

 

دوستتون دارم سارینا رویادتون نره مواظب اون دلهای قشنگتون که با یک

 

تلنگر زودمی شکنه باشید:p11:

 

واما حرف آخر

 

خدایا کمکم کن زمانی که می خواهم در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با

 

 

کفش های او راه بروم

 

 

خداحافظ همتوووووووووووووووووون

 

 

:p7::p7::p7:

 


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت


تو بگو کجا دنبالش بگردم..........

 

 

هروقت که شب مي شه  ، چشمام  تو آسمون دنبال ماهِ

 

گفتم خدا افسوس مي خورم به اون يك دونه ماه كه تو آسمونت خودنمايي مي كنه و به ستاره

 

 هاي دوروبرش آخه به تو نزديكترن وبا تو راحت تر مي تونن حرف بزنن . گفتي(اين بهونه دلته

 

 والا دور بودن دليلي بر نشنيدن نيست گفتي :چطور صدا كردنم مهمه تا من بشنوم. گفتي ببين

 

 با خودت چي كار كردي كه مي گي ازت دورم.........

 

گفتم حسوديم مي شه به ماه چون هروقت ديدمش ستاره هاش هميشه پيشش هستن و تنهاش

 

 نمي زارن

 

گفتي اين قانون خلقت منه شما آدمها هم براي خودتون دوست داشتن و قانون كنيد كنار هم

 

 بودن و صادق بودن و دركنار هم الزامي بدونيد و براش قانوني وضع كنيد كه هيچ ناملايمتي نتونه

 

 اين قانون و بشكنه گفتم چطوري گفتي به همتون نعمت درك كردن دادم كه همديگرو خوب

 

 درك كنيد بهتون قلب دادم براي اينكه همديگرو دوست داشته باشيد- بهتون عقل دادم تا

 

 دوست داشتن و بشناسيد و با همون عقل درست و از نادرست تشخيص بديد ودرمورد هم عادلانه

 

 قضاوت كنيد تا از طريق عدالت فاصله اي بين تون ايجاد نشه و هميشه دركنار هم باشيد

 

گفتم چي كار كنم كه لحظه لحظه هاي دوره هاي بچگيم آرامش يك برخورد خالص و

 

 صادقانه و عادلانه رو دروجود آدمهاي دوروبرم ببينم .گفتي خودت از دست رفته هات و پيدا

 

 كن.............................

 

رفتم سراغ دلم گفت نگرد چون پيداش نمي كني گفت دنبال يك قطره آب تو كوير

 

 خشكي..................؟؟؟

 

گفتم كار دل خطا كردنه از عقل پرسيدم گفت محال نيست ولي نايابه . زمان مي خواد تا پيداش

 

 كني ولي مواظب باش وقتي بدستش آوردي چيز ديگرو از دست ندي تا باز بخواهي اونو تقاضا

 

 كني......

 

گشتم بود ولي خيلي كم مثل همون يك قطره آب تو يك كوير خشك....................!!!

 

خدايا كمك كن همديگر و دوست داشته باشيم نه اينكه بالاجبار تحمل كنيم

 

مثل هميشه كلام آخر خدايا همه مون يك جورايي تنهاييم تو تنهايهامون تو همدم و مونسمون

 

 باش.......

 

سارينا به دعاي قشنگتون كه از اون دل مهربونتون بيرون مي ياد نياز داره پس همين و هم ازش دريغ نكني

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت


من بازمي يام به خاطر کي نمي دونم ........ ......شايد........

 

 به نام اوني که هميشه و همه جا تو دلامون تو لحظه هامون تو شاديها توغم ها مون هست به نام اوني که هيچ

 

 وقت رنگ عوض نمي کنه به نام اوني که هميشه پشتت مي مونه حتي تو بي معرفتيهات به نام اوني که ما رو

 

 هيچ وقت از صفحه روزگاربه طور غير منطقي پاک نمي کنه وبالاخره

 

به نام اون بزرگي که تو باشي ...

 

 مدتهاست منم و تو ... هيچ کس توي تنهاييمون جايي نداره مگه نه ...

 

فقط خودم و خودتي نه هيچ غريبه اي ديگه ... دنبال يك تحولم ولي نمي دونم از كجا شروع كنم

 

امروز دلم به اندازه تمام دنيا  گرفت ... باز به ياد کسي که مهربون تر از تو نيست افتادم ....خدا....خدا...

 

نمي دونم چرا ولي باز تصميم گرفتم حرف بزنم شايد فكر مي كنم.........نمي دونم واقعا نمي دونم

 

يادم نيست چرا ولي دوستت دارم از همين جا تا...

 

به نظر من  دوست داشتن تو  تايا اندازه  نداره ...

 

خدايا ديدي همه عينکي سياه به رنگ دلاشون زدن تا

 

کسي رو نه ببينن نه اشکاشون رو کسي ببينه ...

 

مثل هميشه همين دو تا جمله واسه اوني که بخواد

 

بفهمه و درکش کنه کافيه !!!!

 

خداجون دوستت دارم به اندازه اي که .......

 

اندازه نداره ...!

 

کمکم کن توزندگي کم نيارم همين

 

سارينا به دعاي قشنگتون كه از اون دل مهربونتون بيرون مي ياد نياز داره پس همين و هم ازش دريغ نكنيد

 

دوستتون دارم به بزرگي و عظمت خودش همين


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 13:59 موضوع | لینک ثابت


نمی دونم چی بگم شاید بشه گفت این لحظه واقعا لحظات دلتنگی.......ولی یادتون نره خیلی دوستتون دارم

 

سلام به دوستای گلم

 

البته بیشتر آپ امروزم شبیه خداحافظی هستش تا سلام ولی چون آغاز هر چیز سلامه  پس اول

 

 سلام

دوم اینکه به دلایلی مجبورم وبلاگم و ببندم .برای همین امروز اومدم از همه دوستای گلم که تو

 

این مدت کوتاه همراه من بودن وبا نظرات با ارزششون غروب تنهایی رو تبدیل به طلوع

 

روشنایی کردن تشکر کنم

 

از پیر پسر گل با اون قلم زیباش که خیلی نوشته هاشو دوست داشتم وهمیشه با نظراتش خوشحالم

 

می کردهرچند من اومدم و رفتم اون همچنان مجردهولی امیدوارم به اون آرزویی که دوست 

 

داره زودتر برسه از گلناز جون که همیشه گل سرسبد وبلاگم بود - شیطون - اما ساده بی آلایش

 

که  واقعا دوستش دارم و خواهم داشت وشرمنده از اینکه نشد جواب محبتاش و بدم امیدوارم

 

روزی بشه جبران کنم. از کلود عزیز ودوست داشتنی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم حتما به

 

وبلاگش سر می زنم- از باران جون که با بستن وبلاگش خیلی ناراحت شدم امیدوارم هرجا

 

هست خوش باشه از قوقولی عزیز- آرش عزیز- جواد - حسین - ساراجون - سبا خواهر عزیزم

 

از مروارید جون - محمد- سینا - پرهام -ایهام - آغاز عزیز- عمو کیوان گل - بوگندووووووو

 

دایی احمد عزیز- بهنام عزیز- نگین - نفس -وآقایی که با نام (سارینا خانوم آشنا می شیم....)

 

 و.....خیلیهای دیگه که همیشه بودن از همشون ممنون شاید دوستای دنیای مجازی بودن ولی

 

خیلی  دوستتون دارم

 

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنن- از نفست آرام می گیرند

 

وبه امیدت زنده هستند.

 

 

دوستتون دارم همیشه و هرجا که باشم مواظب خودتون باشید

سارینا

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


لحظات دلتنگی...........

 

 

 

از چی بگم تا دلم لحظه ای آروم بگیره............

از چی بگم..................

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگیم که هوس مي کردم سر سنگينم رو که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا رو شونه هاي صبورت بزارم ، آروم برايت بگم و بگريم ، تواون لحظات شونه هاي تو کجا بود؟

 

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت به من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج  پیدامي کنه ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود 
.

 

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آروم گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي ، چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت ميدادم 

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت  .

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


دنیا.....................

 

گاهی وقتها آن قدر بزرگی

که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن

بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده

گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته

همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه

وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟

خودت بگو................................

تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟

 

یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه

((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


حکایت...........................

سلام امروز یک مطلبی رو از جایی خوندم خیلی برام جالب بود ترجیح دادم تو وبلاگ بزارم

 

 چون فعلا کارام یک مقدار زیاد و نمی شه چیزی بهتر برای آپ کردن بگم ترجیح دادم این

 

مطلب رو بنویسم تا ببینیم  بعدچی می شه

 

 نوشته بود حکیمی نزد زنی رفت به او گفت شنیدم که همسرت در حقت خیانت کرده و با دیگری

 

 بوده و تو در حالی که این موضوع را فهمیدی هیچ نگفتی علت چیست؟

 

 زن جواب داد به دو دلیل چیزی نگفتم

 

 ۱- اگر حرفی می زدم یا اعتراضی هم می کردم  چیزی عوض نمی شد چون او کار خود را

 

 کرده چه من بخواهم و چه نخواهم 

 

 دوم اینکه: به او چیزی نگفتم و اعتراضی نکردم خواستم بداند با کارش او بود که اول به من

 

 خیانت کرد نه من .

 

 پیش خود فکر کردم سکوت من برای او از صدتا تهدید و حرفای ناسزا بدتر است که واقعا این

 

 گونه بود حکیم گفت به نظر من سکوت تو تا ابد برای او یک واقعه تلخ وزجرآور خواهد بود

 

 شاید او درظاهر اینگونه نشان ندهد ولی بدان برای همیشه فکرتو و وجودتودر گوشه ای از قلب

 

 اووذهن او باقی خواهد ماند حتی اگر خودش نخواهدهمانطور که در ذهن تو و روح تو تصویری

 

 از اوحک شده و هرگز پاک نخواهد شد جز بعداز مرگ

 

 زن گفت: حال دیگر من می روم پی زندگی و دنبال خوش بختی خود شاید با فرد دیگری و شاید

 

 تنها................................

 

ماله من جالب بود شما دوستای گلم رو نمی دونم

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

سلام به دوستای عزیزم

 

پیشاپیش سال نو رو به همه تون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی برای همه تون باشه  سال

 

۸۶ با همه روزای خوب و بدش بالاخره اگه خدا قبول کنه داره تموم می شهولی اگه از حق

 

نگذرم یک ۳ الی ۴ ماه آخرش مال من بدک نبود یعنی قابل تحمل تر از اوایلش بود حالا به

 

نوشته های وبلاگم نگاه نکنید که یک مقدار غمگینه ولی.....................زیاد به ادامه

 

ولیش توجه نکنیدبگذریم

 

در ضمن از تمام دوستای عزیز متشکرم به خاطر نظرهای باارزششون

 

ویک جمله برای دوست عزیزم که نیست امیدوارم هر جا هست سالم باشه وموفق

 

سال جدید رو با نبودنت شروع می کنم ومی دونم که از من دوری هر چند دلهامون به هم

 

نزدیکه ولی قول می دم سرسفره عید که برام خیلی مقدسه با هر یا مقلب القلوبش به یاد عزیزی

 

چون تو باشم واین و بدون هیچ وقت فراموشت نمی کنم و نخواهم کرددوستت دارم  

                   

                  بـــــــــــــای تا هـــــــــای 1387به امید بهترین روزها برای شما عزیزان

  


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


این و فقط برای دلم نوشتم ............فقط دل...............

 

 بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که پناه تو والاترین پناهگاه من

ا ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است.........

باز هم تمام قصه همین بود...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


روزی در این خانه را به عشق تو گشودم افسوس که قدر ندانستی....................

 

 

بازم هم آسمان پا به پایم پیش می آید وباز هم تو نیستی...

 

از پس سکوتی مبهم به گذشته نگاه می کنم و در جای جای گذشته ردپای تو را میابم ردی که

 

سالهاست اینجا جامانده یاد ساحل دریا افتادم وقتی آن روز نامت را بر ماسه ها نوشتم دریا نامت

 

را پاک کرد فریاد ها زدم وشکایتها کردم اما از فراسوی همان دریا ندایی آسمانی وعده عشقی

 

جاوید را داد ...

 

سالها گذشت و از پس تمام سختی ها تنهای تنها بازم هم نام تو در قلبم جاوید ماند.

 

هنوزهم آخرین دیدارمان در یادم هست چشمهای مهربانت بارانی بود و دستهایت که همیشه پناهم

 

بود یخ زده بود و حتی گرمای عشق مرا نیز باور نداشت ...

 

آن روز چه عاشقانه بهم قول دادیم که هرگز دستهایمان خالی ازعشق نماند...

 

اما چه حاصل از این قول نمی دانستم اشک چشمانم تو را از من می راند نمی دانستم سکوت آن

 

روزها می شود دیوار بلند انکار عشقمان و روزی حاشا می کنی عشق و دوستیمان را...

 

و امروز تو در اوجی با دیگری مثل همه روزهایی که در آرزوهایم با تو بودم باز هم آرزو می کنم با

 

تو بودن را و تو باز هم با دیگری آرزو می کنی نبودنم را...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


....تو بگو....

پلی شکسته بین ماست

فاصله کم نمی شود

هیچ یک از ما دو نفر

سمت خطر نمی رود

عشق دچار ترس وبیم

 

پلی شکسته بین ماست

به یکدیگر نمی رسیم

هراس از سقوط ها

همیشه مانع شده اند

چه ساده قلب های ما

به جبر قانع شده اند

زمین ستاره را به خود

خودی تر از سنگ ندید

کدام جاذبه تو را

به سمت دیگری کشید

پشت به ماجرا شده

گریه مگر سیل شود

پر کند این شکاف را

که قایقی پیش رود

پلی شکسته بین ماست

در این طرف که درد ماند

به آن طرف نگاه کن

زنی بدون مرد ماند

اگر چه در قصه ما

فاصله ناگزیر بود

کاش که مرد حادثه

شکست نا پذیر بود

کاش که مرد حادثه

شکست نا پذیر بود


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 19:1 موضوع | لینک ثابت


به نام او که همیشه هست

به نام خداوندی که بس مهربان و رحیم است.

پناه بی پناهان ، پشتوانه استوار راستگویان ، ودرست کرداران است.

ای خدای بزرگ ، ای همه چیزم و همه کسم ، ای پناهم ، ای یاری دهنده ام.

ای عشقم ، ای امیدم ، آرزویم ، ای آن که بی تو هیچم ، با تو همه چی

ای توان ناتوانیهایم ، ای یاورو مونس خلوت تنهائیهایم ، ای همیشه بود.

هیچ می دانی تو را تا فراسوی مطلق زمان ، تا بی کران ، تا بی نهایت تا بالاتر از تمامی ادراک انسانها، تا بیشتر ار وسعت خلقت کهکشانهایت، وبالاخره به تمامی عظمت و وسعت ناشناخته های علم بشر ، تو را می پرستم ، وبه تو عشق می ورزم

در بود با توأم ، در نبود با تو

در هست تو را دارم، در نیست تو را دارم

امیدم توئی ، اشک من توئی ، دریا توئی ، آسمان توئی، درد من توئی ، همه جا توئی ، همه کس توئی.

بی تو من نیم ، بی تو من کیم ، ای نشانه ام ، خود تو دانی عشق من توئی.

ای بخشاینده ، ای کرم ، ای جود، ای سخاوت ، ای مهربانی ، ای زندگانی ، این کمترین ، این عاشقت. خود تو دانی این دم، یک دمی دنیا من چه بارها و چه مصیبتها که به دوش نکشیدم .

هر چه کشیدم مقدر تو دانستم ، آن را بوته امتحانت به حساب آوردم.

اگر نالیدم به درگاه تو بود.

اگر زار گریستم به پیشگاه تو بود.

اگر خواستم فقط از تو خواستم.

اگر داشتم از تو داشتم.

در این دنیا تو دانی چه زجرها که نکشیدم.

تو دانی چه محبتها که تقدیم کردم ، متأسفانه چه دشمنی ها در ازای آن نخریدم.

تو دانی اگر بر گنهی نشستم، گنه و ظلم برخود بود ، نه دیگری

خدایا این تو هستی که می دانی این جهان دمی بیش نیست.

و من آن دم را هم به گنه آلودم.

خدایا این توئی که بخشاینده ای ، واین منم گنه کارم.. اگر گنهی کردم ظلمی و گنهی بر خود بود.

باکم نیست.

چون قصاص تو را به جان خریدم ، قصاص تو بهشت من است. اوج و عروج من است.

ای خدای من ، اگر بخواهم برایت بنویسم باید مثنویها بنویسم ودر کم مانده عمر وقت برای نوشتن تنگ است و کار بسیار ................................

 


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم عاجزانه - عاشقانه- خالصانه- بی نهایت - با صداقت - تا قیامت - بی بهانه

 

 Click for Full Size View

 

سلام به دوستای عزیزم

 

امروز می خوام از عزیزی تشکر کنم هر چند این عزیز لیاقتش خیلی بیشتر از ایناست و نوشته

 

های من هیچ وقت نمی تونن جواب گوی بزرگی و دل بزرگش و خوبیش روبده ولی می گم  که

 

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممممممممممممممم  به بزرگیههههههههههههه دنیا

 

راستش امروز بعد از چندسال چیزایی رو که می خواستم  یکی باشه تا گوش بده و بدونه اما نبود

 

 و نشد که بگم گفتم . به کسی گفتم که خیلی بزرگه . امروز راحت شدم – امروز دیگه می تونم

 

نفس بکشم ، می تونم یک خنده ای که رو لبم می یاد رو واقعی و مال خودم بدونم  چون دیگه از

 

 خنده هایی که مصنوعی بود و با الاجبار و برای شاد بودن دل دیگران بود خسته شده بودم.

 

همیشه می خندیدم برای شاد بودن دیگران – همیشه من باید سنگ صبور دیگران می بودم –

 

همیشه دیگران انتظار بزرگی – خوب بودن – گذشت – صبور بودن و تحمل کردن را از من

 

داشتن ولی امروز کسی دیگه بود تا حرف دلم و گوش بده و من بهش بگم – امروز عزیزی  

 

دیگه بود تا به حرف دل من هم گوش بده حقا که به موقع اومد چون دیگه داشتم به آخر خط می

 

رسیدم. واون باعث شد دوباره امروز یک نور امیدی تو دلم زنده شد تا باز ادامه بدم و نشکنم .

 

ممنونم از تو  با تمام وجودم

 

امروز از خدا خواستم هیچ وقت این عزیز رو از من نگیره . نمی دانم این خواسته من مثل

 

دیگر خواسته هام نا امید می شه یا اینکه........................................  نمی دونم لایق هستم

 

یا نه

 

نازنینم بدون همیشه دوستت دارم- برای هدفت دعا می کنم البته اگر به درگاه خدا لایق باشم و

 

پیشش جایگاهی داشته باشم دعام مستجاب می شه و دوست دارم یک روز به قله رسیدنت رو ببینم

 

به اوج رسیدنت آرزوی منه امیدوارم به حقت برسی چون لایقشی

 

اگه از جملاتی که در شانت بود استفاده نکردم من و ببخش

                                  دوســـت    دارم 

                                  دوســـت    دارم

                                  دوســـت    دارم

                                      ساریــــنا

 

                             برای همه محبتت ممنون

 

                 هیچ وقت ترکم نکن ازتو خواهش می کنم

 

قابل توجه بعضی ها این نوشته ها از طرف سارینا به ........ نه ...... به سارینا


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


if (document.all){ drop = new Array(); xx = new Array(); yy = new Array(); mv = new Array() ly = "document.all[\'"; st = "\'].style" for(make = 0; make < drops; make++){ document.write('
'+sym+'
'); drop[make] = eval(ly+'drop'+make+st); maxx = document.body.clientWidth-40 maxy = document.body.clientHeight-40 xx[make] = Math.random()*maxx; yy[make] = -100-Math.random()*maxy; drop[make].left = xx[make] drop[make].top = yy[make] mv[make] = (Math.random()*5)+speed/4; drop[make].fontSize = (Math.random()*10)+20; if(snow){col = 'white'}else{col = 'blue'} drop[make].color = col; } window.onload=moverain }
web site hit counter
Eddie Bauer Online