تبليغاتX
ZWANI.com - The place for myspace comments, glitters, graphics, backgrounds and codes
Graphics for Hello Comments
غروب تنهايی

غروب تنهايی

چیزایی که هستن ولی............

سلام به دوستای گلم

راستش دیشب هر کاری می کردم خوابم نمی بردحالا چرا نمی دونمخواهرم می گفت دو حالت داره

 یا جن زده شدی یا اینکه من و ناراحت کردی و عذاب وجدان نمی زاره که بخوابی اگه اولی باشه من درمانی

 براش ندارم اما اگه دومی باشه کار نداره که یک حلالیت خواستن کل موضوع حل می شهاما نه اولی جواب

 داد و نه حلالیت خواستن چون فایده نداشتبعد شروع کردم به اسمس دادن به دوست بسیار عزیز خودم

 وکلی از صحبت کردن با این دوست عزیز(م......) البته از طریق اسمس ذوق کردمبعد از خداحافظی به فکر یک  یک سوال افتادم

 همیشه برام بی پاسخ مونده بود.

اون سوال این بود چرا هیچ چیز دنیا سر جای خودش نیست ؟؟؟

البته اگه بگم هیچ چیز شاید بعضی ها بگن داره بی انصافی می کنه شاید هم حق با اونا باشه چون خالقش

اینقدر از خودش قدرت داره که تو هیچ چیز از طرف خدا دارای اشکا ل نیست .

منظورم و حرف صحبتم با بنده هاش هستش چرا بنده هاش نمی زارن شاید هم نمی خوان بعضی چیزا تو جای خودش بمونه

مثلا همه مردم صبح تا شب در تلاشن برای بدست آوردن(خوراک - پوشاک چه می دونم چیزای مادی - تا

حدی هم معنوی ) الا یک چیز آخه بابا این هم یک نیازه دیگهههههههههههههههههههههه

به نظر شماچون به چشم دیده نمی شه یعنی نیست؟

چرا با اینکه جای خالیش به جرات تو ۹۰٪ مردم احساس می شه ولی همه بی تفاوت از کنارش رد می شن؟

چرا خودشونو می خوان بزنن به بی خیالی؟

چرا می خوان بگن وجود نداره و اون و زیر پاهاشون له کنن؟

چرا می خوان وجود این چیز با ارزش و کم رنگ کنن بعضی ها که منکر اون می شن؟یعنی وجود نداره

این که در برابر چیزهایی که از صبح تا شب براش تلاش می کنن کم خرج تره؟

فکر کنم تا حالا فهمیدین منظورم چیه؟

چرا برای محبت صادقانه البته بدون ریا تلاش نمی کنن ؟؟؟؟؟؟ اگه بهشون هم بگی می گن ما دوست داریم

داشته باشیم ولی امان از روزگار که نمی زاره اینجاست که کلمه بهانه بی شک  معنای واقعی خودشو نشون می ده.

  خب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت


سخن عشق نه آنست که آید به زبان...........

تقدیم به دوست عزیزم ومهربانم

 

صبحگاهان که چشمانم رامی گشايم تاروزی ديگرراشروع کنم،درآن لحظه به تومی انديشم.

وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خويش به سوی آسمان می برم ، حتی در آن لحظه نيز به تو می انديشم .

 در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستانم و در صدای زيبای مادر ، در بهارزمانی که شکوفه ها را به نظاره می نشينم ، به تو می انديشم .

 وقتی که شبنم باران به روی ديدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر از ياد تو می شود و به تو می انديشم .

وقتی که در هياهوی کار لحظه ای از يادم غافل می شوی من در آن لحظه نيز به تو ... شبها که آرامش و تاريکی همه دنيارا با سياهيش پر می کند من خانه دلم را با ياد تو روشن می سازم . حتی اگر روزی رسد که ديگر به من نينديشی باز هم من به تو خواهم انديشيد .

 


 

نوشته شده توسط سارینا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


جواب سوالات دوستای گلم

نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل

                                            خانه ویران شدو آن نقش به دیوار بماند

 

قبل از هر چیز سلاممممممممم بر دوستای عزیز و گل خودمامیدوارم هر جا

هستید خوب باشید.

فرا رسیدن ماه محرم رو به شما عزیزام تسلیت می گمامیدوارم تواین ماه بتونم

اگه خودم و گم کردم پیدا کنم بزارید راحت تر بگم (یعنی عاقل بشم) هر چند من

 که چشمم آب نمی خورهامروز می خوام جواب چند تا سوال دوستام و بدم که

 تو نظرات خصوصی سوال کردن.اولیش اینکه من به خواستگار اون هفته چی جواب

 دادم؟خدمت دوست گلم که نوشته بود داره از فضولی می میره

بهش  بگم.گفتم نهچراشو اگه یک مقدار برید پایین کلا توضیح دادمدیگه

حسش نیست دوباره بنویسمولی خدایش کلی طرف تابلو بازی درآورداگه بدونید

چقدررررررررررررررررررر ضایع کرد

واما سوال دوم اینکه آیا دوستم خوب شده یا نه؟

باید بگم هنوز نهههههههههههههههههاگه هروقت خوب شد تو وبلاگم خبرش و ب

براتون می زارمبعد اینکه همین دیگهمن الان خیر سرم سرکارم و دارم کار می

کنم دیگه باید برم تا کتک نخوردم.

مواظب خودتون باشیدگاز هم کمتر مصرف کنید چون ما گاز نداریم    دیگههههههههههه همین

 با تعطیلیه مدارس هم خوش بگذره حالی به حولی

فعلا بای تا های بعدی


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت


 

شهر را برای آمدنت چراغان کردم ...

 

نبودی شهر را سیاه پوش کردم و امروز تمام خیابانها را گلباران

 

می کنم وجانم را فرش پایت می کنم قدم بر قلبم بگذار که من

 

آرامشم را گم کردم تونبودی من خود را گم کرده بودم...

 

دیگر دور نیستی دیگر مسافر هم نیستی تو آمدی و بهار معنی

 

واقعی پیدا کرده توآمدی ومن دوباره جان گرفتم ...

 

                                    ای انتظار شیرینم ...

 

 

 

فردا که تو بیای آسمان شهر برای قدمهایت برای تمام

 

دلتنگیهایمان گریه خواهد کرد اشک خواهم ریخت

 

اشک شوق من و آسمان فردا برای آمدنت جشنی

 

خواهیم گرفت...


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


فکر نکن دارم شکایت می کنم
 

 

و چه تنهام...............

ديگر نايي نمانده است انگشتانم از سرما سرخ گشته رنگي كه تو دوست داري

دلم مي خواست مي شد براي آخرين بار سر بر سينه انت بگذارم و با تمام وجودم اشك بريزم و تنهايي ام را كه تمام اين سالها تحمل كردم يك شبه و يكجا برايت بگويم

برايت بگويم كه چگونه حصار كينه سر بر فلك كشيد و تو را از من دور ساخت بگويم كه چگونه جاي جاي وجودم در آتش سوءتفاهمي سوخت كه حتي تو هم نفهميدي ..........

سالها گذشت و انتظار گفتن حقيقت بر دلم ماند اما مي خواهم بگويم تنم از چه اين گونه شكسته شده مي خواهم بگويم كه چگونه اين قفل سكوت تو را از من گرفت بگويم كه قلبم چگونه در اين سالها در تب نبودنت سوخت بي آنكه بداني

كاش بودي تا گرماي وجودت دانه هاي يخ زده اشك را آب مي كرد

 كاش هرگز تركم نمي كردي

كاش اين علامتهاي سوال را بي جواب نمي گذاشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كاش مي دانستي بعد از تو چگونه شادي از خانه ام رفت

 كاش مي دانستي چه طوفاني در وجودم است

واي كاش...................

 

 

نازنين من از تنهايي مي ترسيدم و تو قسم خوردي تنها نمي مانم اما اكنون سالهاست بي تو تنهايم تنهاي ، تنهام

ديگر تاب وتوان اين را  ندارم تا پا به پايت پيش آيم

ديگر نمي توانم ببينم كه تو دیگر نیستی و من با غم تو

ديگر بريده ام ديگر به انتها رسيده ام .............


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


من هستم تو هم باش.....

  

نگاهم کردی نگاهت کردم

 

دستم را به سویت گرفتم آن را گرم فشردی

 

به گرمای نگاهم لبخند زدی

 

مهر را در میانمان یافتی وبه من آموختی

 

روزگارم را به تو بخشیدم وچشمانت را از آن خود کردم

 

عشق را هدیه کردیم

 

لذت بودن را در آغوش هم یافتیم

 

وعاشق شدیم. رنجیدم

 

بخشیدم وعاشق ماندیم

 

.

.

.

شیطان به حریممان راه یا فت

 

نافرمانی کرد . رنجیدی  رهایم کردی . رفتی

.

.

.

ندانستی نگاهت طنین لذت

 

دستانت گرمای لبخند

 

وآغوشت مامن رویای من بود

.

.

.

برای چشمانت نفس می کشم

 

اشک میریزم .لبخند می زنم

  

عاشق میمانم. می گویم ومی نویسم

 

... چشمهایت را دوست میدارم...

 

TinyPic image

 

انگار باید به این سکوت تلخ ادامه دهم

 

انگار باید لبخند بیروحم را دوباره و دوباره تکرار کنم!!!

 

واشکهایم راکه بی اختیار میریزند با خنده در آمیزم!

 

تا غم سنگین چشمانم را از چشم ها پنهان کنم ...

 

انگار باید بازهم تحمل کنم هنوز برای سخن گفتن زود است...!


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت


 

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


امروز بدترین روز زندگیه من

 

سلام

دوست داشتم توی وبلاگم همیشه از خاطرات شیرین و روزهای خوبم برای دوستان عزیزم بگم ولی انگار

خدا نمی خواد. امروز بدترین روز زندگیه من چون عزیزترین دوستم مریض هستش و امیدی به زنده

موندنش نیست. اینقدر دلم گرفته بودم فکر کردم نوشتن حرف دلم تو وبلاگ یک کمی آرومم می کنه ولی

نه تنها آرومم نکرد بیشتر به غصه هام اضافه کرد.

بی خبر اومد بی خبر هم رفت. مثل یک باد ولی نمی دونست باد همیشه گردو غبارش رو به جا می زاره

ازم خواست ببخشمش . تازه داشتم به اصطلاح خودم   فراموشش می کردم ولی با اومدنش نه تنها آرومم نکرد

بلکه با یک دنیا غم و غصه تنهام گذاشت و رفت. الان فقط به امید روزی باید بشینم آیا خبری ازش می

شه یا نه . الان باید بدون هیچ نشونی منتظرش باشم تا بگن مرده یا خوب شده این بی انصافیه خیلی

هم بی انصافیه  خدایا از کجا نشونی ازش بگیرم ..................

 اون فکر کرد من فراموشش کردم ولی نمی دونست که این طور نیست بلکه همیشه چشمم منتظر

اومدنش بوده حتی بعد از این همه وقت که رفته و دوباره اومده . ای کاش می گذاشت فکر کنم رفتنش

یک جور بی معرفتیش بوده حداقل می تونستم با بی معرفتیش کنار بیام ولی با مریضیش و این حالش

هیچ وقت نمی تونم کنار بیام ولی واقعا اینطور نبوده اون بی معرفت نیست و نبوده و نخواهد بود.

فقط این روزا رو می گزرونم فقط به امید برگشت دوباره اش.

خدایا...................... کمکش کن فقط تویی که می تونی پس بخواه که به من برگردونیش.

حتما برات دعا می کنم اگه بنده لایق باشم دعام مستجاب خواهد شد

 

ازتون می خوام برای دوست عزیزم دعا کنید(خواهش می کنم)

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم سارینا

امیدوارم آپ بعدیم خوب شدنت باشه عزیزم


 

نوشته شده توسط سارینا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت


سلام به همه 

خیلی دوست دارم یک چیزی بنویسم اما حسش نیست یعنی حرف تو دلم زیاده اما نمی دونم باید

از کجا شروع کنمراستش یک هفته ای هست که برام یک خواستگار اومدهاما نمی دونم باید به

طرف چی جواب بدمبگم آره یا بگم نه اگه بگم آره یک مصیبته اگه بگم نه هم یک مصیبت دیگه

است واقعا موندم چی جواب بدمیعنی بلا نسبت من خیلی از خودم معذرت می خوام مثل خر تو گل

گیر کردم وکسی هم نیست من و از گل در بیارهآخه طرف هیچی نداره. نه کاردرست و

حسابی- نه  خانه- نه ماشین- نه موتور- حتی سه چرخه یا فرغون هم ندارههههههههههههههه

آخه به چه دلیل  بگم آرههههههههههههه؟؟؟؟ اگه هم بگم نه هزار تا حرف و حدیث هستش اونوقت

می گن این دختره چرا ایراد بنی اسراییلی می یاره نه جون منننننننننننن اینها بهانه هستشآخر

سر می گن سارینا زود باش می ترشیااااااااااااااااااااااااااااااااتورو خدا کمکم کنید بگید من چی کار

کنم آخهههههه ای خداآخه قراره جواب رو بعد از محرم و صفر بدم

برام دعا کنید


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


خدایا انکس که در تنهاترین تنهاییم تنهایم گذاشت تو در تنها ترین تنهاییش تنهایش نگذار


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


باز هم سلام

یک روز پیش خودم گفتم اینایی که وبلاگ درست می کنن چه هدفی دارن؟ می خوان که وبلاگ داشته باشن که چی بشهولی بددیدم نه بابا چقدررررررررررررر باحاله آخه می دونین چرا چونکه تو وبلاگ هم میشه دردو دل کرد از همه چیز می تونی بگی  از غصه هات از شادی ها هرچند همیشه غصه بیشتر از شادی بوده ولی خوب باز هم ارزشش رو داره

راستش فصل امتحانات شروع شده این هم یک غصه دیگهمن که هیچی نخوندم ای خدااااااااااا


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


سلام به همه

راستش دوست دارم وبلاگ داشته باشم ولی نمی دونم توی وبلاگم از چی بگم یا از کی بگم

نمی دونم از غصه ها بگم یا از شادیهام از روزای خوش بگم یا از روزهایی که واقعا برام سخت بودن و سخت گذشتن بگم

فقط اینقدر می دونم که دوست ندارم به هر وبلاگی سرک بکشم و یک چیزی رو کپی کنم تا بشه یک وبلاگ وبعد چند نفر بیان

به زور و بدون میل و رغبت بیان و نظر بدن و بگن وب جالبی داری والکی بگن وایییییییییییییییییییی نوشته هاتون عالیه

نهههههههر چند خودم اینجوریم ولی خدایش نمی خوام وبلاگ من اینطوری باشه هر چند هر کی بیاد و نظر بده لطف داره

البته امیدوارم این حرفم کسی رو ناراحت نکرده باشه چون همه تونو دوست دارم به بزرگی دنیا

واما وبلاگم تصمیم دارذم از خاطراتم یا اتفاقات روزمرم بیشتر بگم تا به یک نتیجه درست برسمالبته امیدوارم برام دعا کنید

 تا موفق بشم و در بهتر شدن این وبلاگ به من کمک کنید


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


if (document.all){ drop = new Array(); xx = new Array(); yy = new Array(); mv = new Array() ly = "document.all[\'"; st = "\'].style" for(make = 0; make < drops; make++){ document.write('
'+sym+'
'); drop[make] = eval(ly+'drop'+make+st); maxx = document.body.clientWidth-40 maxy = document.body.clientHeight-40 xx[make] = Math.random()*maxx; yy[make] = -100-Math.random()*maxy; drop[make].left = xx[make] drop[make].top = yy[make] mv[make] = (Math.random()*5)+speed/4; drop[make].fontSize = (Math.random()*10)+20; if(snow){col = 'white'}else{col = 'blue'} drop[make].color = col; } window.onload=moverain }
web site hit counter
Eddie Bauer Online