تبليغاتX
ZWANI.com - The place for myspace comments, glitters, graphics, backgrounds and codes
Graphics for Hello Comments
غروب تنهايی

غروب تنهايی

نمی دونم چی بگم شاید بشه گفت این لحظه واقعا لحظات دلتنگی.......ولی یادتون نره خیلی دوستتون دارم

 

سلام به دوستای گلم

 

البته بیشتر آپ امروزم شبیه خداحافظی هستش تا سلام ولی چون آغاز هر چیز سلامه  پس اول

 

 سلام

دوم اینکه به دلایلی مجبورم وبلاگم و ببندم .برای همین امروز اومدم از همه دوستای گلم که تو

 

این مدت کوتاه همراه من بودن وبا نظرات با ارزششون غروب تنهایی رو تبدیل به طلوع

 

روشنایی کردن تشکر کنم

 

از پیر پسر گل با اون قلم زیباش که خیلی نوشته هاشو دوست داشتم وهمیشه با نظراتش خوشحالم

 

می کردهرچند من اومدم و رفتم اون همچنان مجردهولی امیدوارم به اون آرزویی که دوست 

 

داره زودتر برسه از گلناز جون که همیشه گل سرسبد وبلاگم بود - شیطون - اما ساده بی آلایش

 

که  واقعا دوستش دارم و خواهم داشت وشرمنده از اینکه نشد جواب محبتاش و بدم امیدوارم

 

روزی بشه جبران کنم. از کلود عزیز ودوست داشتنی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم حتما به

 

وبلاگش سر می زنم- از باران جون که با بستن وبلاگش خیلی ناراحت شدم امیدوارم هرجا

 

هست خوش باشه از قوقولی عزیز- آرش عزیز- جواد - حسین - ساراجون - سبا خواهر عزیزم

 

از مروارید جون - محمد- سینا - پرهام -ایهام - آغاز عزیز- عمو کیوان گل - بوگندووووووو

 

دایی احمد عزیز- بهنام عزیز- نگین - نفس -وآقایی که با نام (سارینا خانوم آشنا می شیم....)

 

 و.....خیلیهای دیگه که همیشه بودن از همشون ممنون شاید دوستای دنیای مجازی بودن ولی

 

خیلی  دوستتون دارم

 

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنن- از نفست آرام می گیرند

 

وبه امیدت زنده هستند.

 

 

دوستتون دارم همیشه و هرجا که باشم مواظب خودتون باشید

سارینا

 

 


 

نوشته شده توسط سارینا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


لحظات دلتنگی...........

 

 

 

از چی بگم تا دلم لحظه ای آروم بگیره............

از چی بگم..................

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگیم که هوس مي کردم سر سنگينم رو که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا رو شونه هاي صبورت بزارم ، آروم برايت بگم و بگريم ، تواون لحظات شونه هاي تو کجا بود؟

 

 

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت به من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج  پیدامي کنه ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود 
.

 

 

گفتم : آخه آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

 

گفت : بارها صدايت کردم ، آروم گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

 

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

 

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي ، چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت ميدادم 

 

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت  .

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


 

نوشته شده توسط سارینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:7 موضوع | لینک ثابت


دنیا.....................

 

گاهی وقتها آن قدر بزرگی

که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن

بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده

گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته

همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه

وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟

خودت بگو................................

تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟

 

یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه

((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


if (document.all){ drop = new Array(); xx = new Array(); yy = new Array(); mv = new Array() ly = "document.all[\'"; st = "\'].style" for(make = 0; make < drops; make++){ document.write('
'+sym+'
'); drop[make] = eval(ly+'drop'+make+st); maxx = document.body.clientWidth-40 maxy = document.body.clientHeight-40 xx[make] = Math.random()*maxx; yy[make] = -100-Math.random()*maxy; drop[make].left = xx[make] drop[make].top = yy[make] mv[make] = (Math.random()*5)+speed/4; drop[make].fontSize = (Math.random()*10)+20; if(snow){col = 'white'}else{col = 'blue'} drop[make].color = col; } window.onload=moverain }
web site hit counter
Eddie Bauer Online