بازم هم آسمان پا به پایم پیش می آید وباز هم تو نیستی...

 

از پس سکوتی مبهم به گذشته نگاه می کنم و در جای جای گذشته ردپای تو را میابم ردی که

 

سالهاست اینجا جامانده یاد ساحل دریا افتادم وقتی آن روز نامت را بر ماسه ها نوشتم دریا نامت

 

را پاک کرد فریاد ها زدم وشکایتها کردم اما از فراسوی همان دریا ندایی آسمانی وعده عشقی

 

جاوید را داد ...

 

سالها گذشت و از پس تمام سختی ها تنهای تنها بازم هم نام تو در قلبم جاوید ماند.

 

هنوزهم آخرین دیدارمان در یادم هست چشمهای مهربانت بارانی بود و دستهایت که همیشه پناهم

 

بود یخ زده بود و حتی گرمای عشق مرا نیز باور نداشت ...

 

آن روز چه عاشقانه بهم قول دادیم که هرگز دستهایمان خالی ازعشق نماند...

 

اما چه حاصل از این قول نمی دانستم اشک چشمانم تو را از من می راند نمی دانستم سکوت آن

 

روزها می شود دیوار بلند انکار عشقمان و روزی حاشا می کنی عشق و دوستیمان را...

 

و امروز تو در اوجی با دیگری مثل همه روزهایی که در آرزوهایم با تو بودم باز هم آرزو می کنم با

 

تو بودن را و تو باز هم با دیگری آرزو می کنی نبودنم را...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت