بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که پناه تو والاترین پناهگاه من

ا ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است.........

باز هم تمام قصه همین بود...

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت