گاهی وقتها آن قدر بزرگی

که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن

بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده

گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته

همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه

وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی

دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟

خودت بگو................................

تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟

 

یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه

((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس

 


 

نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت