
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
گاهی وقتها آن قدر بزرگی
که یک تیکه برگ زرد زیر پاهات خورد می شن
بدون اینکه حتی پاهاتو قلقلک یا آزار بده
گاهی آنقدر بزرگی که سایه ات روی خودت می افته
همه جا تاریک می شه حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی
اما گاهی وقتها آنقدر کوچکی که همون یک تیکه برگ زرد روت سایه می ندازه
وهمه جا تاریک می شه اینجاست که حتی خودت هم نمی تونی خودت رو ببینی
دنیا بزرگه یا کوچیک.................؟
خودت بگو................................
تو بزرگی یا اون تیکه برگ زرد؟؟؟
یک چیز می گم جدا از متن بالاییه می خوام یک چیزی رو روراست بگم ولی نمی شه پس غیر مستقیم می گم اونی که باید بدونه حتما می دونه و می فهمه
((بعد من با ياد من افسوس مي ماند به جا در ميان کلبه ام فانوس مي ماند به جا مي روم تا گم شوم در جاده هاي نا شناس کس نمي يابد مرا فانوس مي ماند به جا))
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه
اگه افلاطون تو عمرش یک حرف مثبت زده همین بوده و بس
نوشته شده توسط سارینا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
تو بگو کجا دنبالش بگردم..........
من بازمي يام به خاطر کي نمي دونم ........ ......شايد........
نمی دونم چی بگم شاید بشه گفت این لحظه واقعا لحظات دلتنگی.......ولی یادتون نره خیلی دوستتون دارم
لحظات دلتنگی...........
دنیا.....................
حکایت...........................
سال نو مبارک
این و فقط برای دلم نوشتم ............فقط دل...............
روزی در این خانه را به عشق تو گشودم افسوس که قدر ندانستی....................